سرمایه‌های دل

یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

داوری دیگران...

آموزگار، شاگردان را درسی خواست دادن و آن را در داستانی گنجاندن.
پس آغاز گفتار کرد و گفت:

"کشتی مسافران را بر عرشه داشت؛
در حال گردش و سیاحت بودند. قصد تفریح داشتند.
امّا، همه چیز همیشه بر وفق مراد آدمی نیست.
کشتی با حادثه روبرو شد و نزدیک به غرق شدن و به زیر آب فرو رفتن.
روی عرشه زن و شوهری بودند.
هراسان به سوی قایق نجات دویدند؛
امّا وقتی رسیدند دریافتند فقط برای یک نفر دیگر جا مانده است.
در آن لحظه، مرد همسرش را پشت سر گذاشت و خودش به درون قایق نجات پرید.
زن، مبهوت، بر عرشۀ کشتی باقی ماند.
کشتی در حال فرو رفتن بود.
زن، در حالی که سعی می‌کرد، در میان غرّش امواج دریا، صدای خود را به گوش همسرش برساند،
فریاد زد و کلامی بر زبان راند."

آموزگار دم فرو بست و دیگر هیچ نگفت.
پس، از شاگردان پرسید،
 "به نظر شما زن چه گفت و چه سخنی بر زبان راند؟"

هر کسی چیزی گفت.
بیشتر دانش‌آموزان حدس زدند که زن گفت،
 "بیزارم از تو؛ چقدر کور بودم و تو را نمی‌شناختم!"

آموزگار خشنود نگشت.
ناگاه متوجّه شد پسرکی در تمام این مدّت سکوت اختیار کرده و هیچ سخن نمی‌گوید.
از او خواست که جواب گوید و اگر مطلبی به ذهنش میرسد بیان کند.
پسرک اندکی خاموش ماند و سپس گفت،
"خانم معلّم، بر این باورم که زن فریاد زده است که، مراقب فرزندمان باش!"

آموزگار در شگفت ماند و پرسید،
"مگر تو قبلاً این داستان را شنیده بودی؟"

پسرک سرش را تکان داده گفت،
"خیر؛ امّا مادر من هم قبل از آن که از بیماری جان به جان‌آفرین تسلیم کند به پدرم همین را گفت."

آموزگار با ندایی حزین گفت،
 "آری، پاسخ تو درست است." بعد، ادامه داد:

"کشتی به زیر آب فرو رفت.
مرد به خانه رسید و دخترشان را به تنهایی پرورش داد و بزرگ کرد.
سال‌ها گذشت.
مرد به همسرش در آن عالم پیوست.

روزی دخترشان، هنگامی که به مرتّب کردن اوراق و آنچه که از پدرش باقی مانده مشغول بود،
دفتر خاطرات پدر را یافت.
دریافت که قبل از آن که پدر و مادرش به مسافرت دریایی بروند،
معلوم شده بود که مادرش به بیماری بی‌درمانی دچار شده بود
که دیگر زندگی او چندان به درازا نمی‌کشید.
در آن لحظۀ حسّاس،
پدر از تنها فرصت زنده مانده برای پرورش دخترشان سود جُست.
پدر در دفتر خاطراتش نوشته بود،
«چقدر مشتاق بودم که با تو در اعماق اقیانوس مقرّ گیرم،
امّا به خاطر دخترمان، گذاشتم که تو به تنهایی به ژرفنای آبهای دریا بروی.»"

داستان خاتمه یافت.
کلاس در خاموشی فرو رفت.
آموزگار می‌دانست که دانش‌آموزانش درس اخلاقی این داستان را دریافته بودند؛
درس مربوط به خیر و شرّ، خوبی و بدی، در این جهان را.
در ورای هر کاری، هر فریادی، هر سخنی، پیچیدگی‎‌های بسیاری وجود دارد که درک آنها مشکل است.
به این علّت است که هرگز نباید سطحی بیاندیشیم
و دیگران را بدون آن که ابتدا آنها را درک کرده باشیم،
محلّ داوری خود قرار دهیم.

کسی که مایل است صورت حساب را پرداخت کند،
بدان علّت نیست که جیبی مملو از پول دارد،
بلکه دوستی و رفاقت را بیش از پول ارج می‌نهد.

کسانی که در محلّ کار، ابتکار عمل را به دست می‌گیرند،
نه بدان علّت است که احمقند
بلکه چون مفهوم مسئولیت را نیک می‌دانند.

کسانی که بعد از هر جنگ و دعوایی زبان به پوزش باز می‌کنند و از در اعتذار وارد می‌شوند
نه بدان علّت است که خود را مدیون شما می‌دانند
بلکه از آن روی است که شما را دوست واقعی خود می‌دانند.

کسانی که برای شما متنی را می‌فرستند،
نه بدان سبب است که کار بهتری ندارند که انجام دهند،
بلکه از آن روی است که مهر شما را در دل و جان دارند.

یک روز، همۀ ما از یکدیگر جدا خواهیم شد؛
دلمان برای گفتگوهای خویش دربارۀ همه چیز و هیچ چیز تنگ خواهد شد؛
رؤیاهای خویش را به یاد خواهیم آورد.
روزها و ماه‌ها و سالها از پی هم خواهد گذشت
تا بدانجا که دیگر هیچ تماسی برقرار نخواهد بود.
یک روز فرزندان ما نگاهی به این عکس‌های ما خواهند افکند و خواهند پرسید،
 "اینها چه کسانند؟"
و ما با اشکی پنهان در چشم لبخندی خواهیم زد
زیرا سخنی بس مؤثّر قلب ما را متأثّر می‌سازد؛
پس خواهیم گفت،
 "اینها همان کسانند که من بهترین روزهای زندگی‌ام را با آنها گذرانده‌ام."

نیما
شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

هفت سین نوروز...

هفت سین ها باید دارای این ویژگی ها باشند

۱- نام آنها پارسی باشد

۲- با بندواژه (حرف) سین آغاز شود

۳- دارای ریشه گیاهی باشند

۴- خوردنی باشند

سیب. سیر. سماغ. سرکه. سمنو. سبزی ( یا سبزه ) و سنجد

 

بر این پایه :

_ ُسنبل ( نه خوراکی است نه پارسی ) تازی است

_ سکه ( نه خوراکی است نه پارسی ) تازی است

_ سماور ( نه خوراکی است نه پارسی ) روسی است

  در بیست میلیون واژه های پارسی، نمی توان هشتمی را برای هفت سین های نوروزی پیدا کرد که دارای این  ویژگی ها باشند

  هر یک از سین های هفت سین، نماد یکی از سپنتاهای ( هفت ابر فرشته ) کیش زرتشت است

سیر  نماد اهورا مزدا 

سبزه  فرشته اردیبهشت نماد آبهای پاک است

سیب  فرشته سپندارمذ، فرشته زن ، نماد بارداری و پرستاری است

سنجد  فرشته خورداد نماد دلبستگی

سرکه  فرشته امرداد نماد جاودانگی

سمنو  فرشته شهریور نماد خواربار

سماغ  فرشته بهمن نماد باران

(سماغ واژه پارسی است و نباید با بندواژه " ق " نوشته شود)

 ((دکتر ناصر انقطاع))

نیما
چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳

روزهای آخر...

روزهای رفته ی سال را ورق میزنم .......

چه خاطراتی که زنده نمی شوند.......

چه روزهاکه دلم می خواست تا ابد تمام نشوند

وچه روزهاکه هر ثانیه اش یک سال زمان می برد.......

چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود.......

چه لبخندها که بی اختیار برلبانم نقش بست و چه اشک هاکه بی اراده از چشمانم سرازیر شد......

چه آدم هاکه دلم راگرم کردند و چه آدم ها که دلم را شکستند......

چه چیزهاکه فکرش را هم نمیکردم وشد و چه چیزها که فکرم را پرکردو نشد.......

چه آدم هاکه شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمی شناختم شان.......

وچه.......

و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود.......

کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا......

آرامشی که هیچگاه تمام نشود.....

نیما
یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳

درسی از پائیز...

پاییز در راه بود ساقه ها و گلبرگهای گیاهان رو به خشکی می رفتند و باد آواز جدایی سرداده بود و خوشه ها و شاخه ها را به هم می سائید . و دانه ها را از ساقه ها و خوشه ها و برگها را از شاخه ها جدا می کرد . شاهد این عظمت بودم و هزاران سوال !  ناگاه نجوایی بین یک ساقه خشک و دانه ای  که در پای آن افتاده بود مرا به دنیای جواب برد ...

میگفت : شکفته شدن در شکافته شدن است

اگر آسمانی شکافته نشود رحمتی نیست !

 اگر ابری شکافته نشود بارشی نیست !

اگر زمینی شکافته نشود رویشی نیست !

اگر دانه ای شکافته نشود شکفته نمی شود .

دانه پرسید : چگونه بیاموزم شکافته شدن را ؟

ساقه گفت : شکافته شدن آموختنی نیست! زمان آنکه برسد شکافته خواهی شد به آنچه که باید شکافته شوی فقط باید به جهان هستی متصل باشی ! حی و حاضر !

دانه پرسید : چگونه بیاموزم شکفتن را ؟

ساقه گفت :  شکفته شدن هم آموختنی نیست در تمام مدت که به من اتصال داشتی راز شکفته شدن در دل تو قرار گرفته و به آگاهی آن رسیده ای وقت شکفتنت که برسد خواهی دید که چگونه است و شکفته خواهی شد به آنچه که باید شکفته شوی !

گاه شکافتن برایت در آسیاب است و شکفتن در آتش ! تا نانی شوی ! گاه شکافتن برایت در لانه موری است  و شکفتنت در وجود اوست ! و گاه شکافتنت در خاک است و شکفتنت در آسمان ! دانه با شادمانی  لبخندی زد و تا رسیدن به زمان شکافتنش در دل گرم زمین در رؤیای شکفتن آرام گرفت . 

از غفلت خود آهی کشیدم ! ساقه خشک متوجه آه من شد !

گفتم افسوس که پائیز عمرم رسید و درک نکردم شکافتن و شکفتن را ! به من هم بیاموز آنچه که باید بیاموزم ! 

ساقه  خشک گفت : ای انسان برای تو هم آموختنی نیست !

تو هم باید متصل شوی به اصل خود !  تا آگاه شوی به آگاهی ! ...

نیما
شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳

پائیز فصل خزان من...

...

روزهای آخر پائیز یادآور روزهایی سخت و ناگوار در زندگیم هستند

نمیخواهم در گذشته بمانم

نمیخواهم به یاد گذشته آینده ام را از دست بدهم

اما بدون تو من در گذشته گم شدم

بدون تو آینده ای برای من نماند

پس تا ابد دلتنگت خواهم بود و به یادت سوگواری خواهم کرد

ای همیشگی ترین من

 

نیما
چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳

...

 

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشه ما

کوه ما سینه ما, ناخن ما تیشه ما

بحر یک جرعه می منت ساقی نکشیم

اشک ما باده ما, دیده ما شیشه ما

عشق شیریست قوی پنجه و می گوید فاش

هرکه از جان گذرد بکذرد از بیشه ما

 

نیما
یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳

توکل کن...

دل بسپار...

به آتشی که نمیسوزاند

"ابراهیم" را

و دریایی که غرق نمیکند

"موسی" را

نهنگی که نمیخورد

"یونس"را

کودکی که مادرش او را

به دست موجهای "نیل" میسپارد

تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه می اندازند

سر از خانه عزیز مصر درمی آورد

آیا هنوز هم نیاموختی؟!

که اگر همه عالم

قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد

"نمیتوانند"

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش"دل بسپار

به او "توکل" کن

و به سمت او "قدمی بردار"...

 

نیما
شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۳

دریا باش...

 

ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ

آنطﺮﻑﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ

ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ

ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ

ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ

ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ: "ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﻪﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ!"

نیما
یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳

تنهایی در جمع...

ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮑﻦ ...

ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ, ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ می دارد ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺘﯽ ﮐﻪ بخوﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ...

ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﯼ ...

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ...

ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ ...

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ,

ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯی و آﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ ...

ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ..

ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯿﺖ, ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻦ ...

ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩه پناﻩ ﻧﺒﺮ ... 

ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ.

 ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷد ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...

ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ...

ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ

خرد فقط زمانی شکوفا می شود که بدانی چگونه تنها باشی.

خرد طبیعت وجود توست.

آنگاه که تو کاملا تنهایی و همه عالم را فراموش کرده ای، آنگاه که فقط خودت هستی، در درون خودت خوش و خرمی و هیچ نیازی به دیگری و هیچ میل و هوسی برای هیچ چیز دیگر نداری، در آن آرامش خلوت با خویش، خرد شکوفا می شود.

خرد به معنای دانش نیست. خرد یعنی بصیرت، یعنی روشنی.

خرد به معنای معلومات نیست، بلکه به معنای دگرگونی است. خرد یعنی نگریستن به زندگی به شیوه ای کاملا تازه.

بیاموز که تنها باشی و بگذار تا خرد از عمق وجودت به سطح آید. آنگاه می توانی در دنیا زندگی کنی اما در عین حال حتی در میان جمع نیز تنها، بی تفاوت و تاثیر ناپذیر خواهی ماند.

تو در دنیا خواهی بود نه از دنیا.

و تو قابلیت تشخیص درست از نادرست را خواهی یافت.

دیگر به احکام و دستورات بیرونی تکیه نخواهی کرد.

تو کتاب مقدس خود را یافته ای. صدای خدا را از درون قلبت شنیده ای. دیگر نیازی به اطلاعات درجه دوم و دست دوم نداری.

اینک تو یک خط مستقیم تماس با خدا داری.

نیما
دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳

زندگی ... مرگ ...

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!

ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!

ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!

ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!

ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!

ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!

ﻫِـــــــــــــــــﻪ ...!

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.

ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!

ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ

ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ

ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند...!!!

زنده یاد " حسین پناهی "

 پ ن: از نعمت زندگی که خدا ارزانیمان داشته بهتر استفاده کنیم...

نیما

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك]

نیما

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

مهربوناي همراه

*******
*****
***
*

باغ باران
كلبه برفي من
محبت و زيبايي
حريم دل
آبي آرام بلند
دلتنگي‌هاي من
زندگي زيباست
آواز پر جبرئيل
لحظه تازه
باران مهر
مرواريد عرفان
تک نهال باغ عشق
پاييز امسال
باغ دوستي
دلم چون درياست
همسفر مهتاب
گل هيچ
ديونه بودن عيب نيست
ندا
نفس‌هاي رنگي
صداي سنگين سکوت
سروش آسماني، سرود رهايي
مي و ني
يادداشتهاي يک رهگذر
آنارام
آزاد، چون پرنده
نکته‌دان
قطره اشك
آسمان عطش
بادبادك شكسته
سيندرلا
شهرزاد
گوهر زمان
و چه تنها
صد سال تنهايي
پرم از خالي
اكنون‌ِ جاودانه
جوان دینه کوه
هنر زندگی
رنگين كمان
راهی به آسمان