سرمايه‌هاي دل

سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

زنده وار...

 

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی, نه غمگساری
نه به انتظار یاری, نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بى پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

هوشنگ ابتهاج (سایه)

نیما
دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

از فرموده های حضرت محمد مصطفی (ص)

 

خداوند متعال به موسی بن عمران وحی فرستاد و فرمود:

ای موسی من شش چیز را در شش محل قرار دادم، ولی مردم آنها را در شش محل دیگر جستجو می‌کنند و لذا هیچگاه به آنها نخواهند رسید:

- آسایش را در بهشت قرار دادم و مردم آن را در دنیا جستجو می کنند .

- علم را در گرسنگی قرار دادم و مردم آن را در سیری دنبال می کنند .

- عزت را در شب بیداری قرار دادم و مردم آن را در خانه قدرتمندان جستجو می کنند .

- بلندی مقام را در تواضع قرار دادم ومردم آن را در تکبر می جویند .

- اجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم و مردم آن را در داد و فریاد دنبال می کنند .

- بی نیازی را در قناعت قرار دادم و مردم آن را در زیادی متاع و کالاها دنبال می کنند.

 

نیما
شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

توصیف متفاوتی از دوست...

 دوستان

تو را دوست می دارند

اما معشوق تو نیستند

 مراقب تو هستند

 اما از اقوام تو نیستند

آنها آماده اند تا در درد تو شریک بشوند  اما آنها بستگان خونی تو نیستند

 آنها...... دوستان هستند

یک دوست واقعی

 همانند پدر سخت سرزنشت میکند

همانند مادر غم تو را می خورد

 مثل یک خواهر سر به سرت می گذارد

مثل یک برادر ادای تو را در می آورد

 و آخر اینکه بیشتر از یک معشوق دوستت می دارد


زیباترین مکان برای حضور،

این است که دیگران در فکرشان تو را به یاد داشته باشند



Friends

They love you

But they're not your lover 

They care for you

But they're not from your family

They're ready to share your pain

But they're not your blood relation

They are........FRIENDS

A True friend

Scolds like a DAD

Cares like a MOM

Teases like a SISTER

Irritates like a BROTHER

And finally loves you more than a LOVER

The nicest place to be is in someone's THOUGHTS

 

پی نوشت: به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی،

تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم. محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا 

نیما
سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

گل یاس...

یه روز یه باغبونی, یه مرد آسمونی 
نهالی کاشت میون باغچه ی مهربونی
می گفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری
این بوته ی یاس من, می مونه یادگاری
هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید
میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید
اونایی که نداشتن از خوبی ها نشونه
دیدن که خوبی یاس, باعث زشتی شونه
عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس
ساقه هاشو شکستن آدمای نا سپاس
یاس جوون مرگمون تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه, اما سر اومد بهار
یه باغبون دیگه شبونه یاس رو بر داشت
پنهون ز نامحرمان تو باغ دیگه ای کاشت
هزار ساله کوچه ها پر می شه از عطر یاس
اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

شهادت مظلومانه بانوی دوعالم

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

تسلیت باد

 

نیما
دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

حسرت زندگی...

یک پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ را جمع کرده و پنج حسرت را که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشر کرده است.

اولین حسرت: کاش جرأتش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتند.

حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.

حسرت سوم: کاش شجاعتش رو داشتم که احساساتم رو با صدای بلند بگم.

حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.

حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم. 

پی ن: طوری زندگی کنیم که با حسرت از دنیا نریم...

نیما
یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱

عشق...

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می‌شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می‌خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود:

تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی‌توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می‌کنم...

حضرت سلیمان که از همت و پشت کار مورچه خیلی خوشش آمده بود, کوه را برای او جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت:

خدایی را شکر می‌گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می‌آ ورد...

 

تمام سعی مان را بکنیم،

همیشه در این نزدیکی پیامبری هست...

 

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

 اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛

 خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی‌پذیرد.

 

نیما
دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

پیام دریا...

کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بود روی ساحل نوشت

دریا کفشهای مرا دزدید

و

مردی که از دریا ماهی گرفته بود، روی ماسه ها نوشت
 
دریا سخاوتمندترین سفره هستی

 

موج آمد و  هر دو جمله را شست و با خود برد و تنها این پیام را برای من گذاشت که

برداشتهای دیگران در مورد خودت را ،در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی

***

نیما
پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠

پیشواز بهار...

در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی سی, صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه‌هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمی‌کردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرند. آن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی‌هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی‌دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمی‌گردند و یا باید با دست خالی به خانه‌های نکبت‌زده‌شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت‌بار آماده می‌کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید. آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند. اکثرا آنها با اینکه می‌دانستند اگر دیر برسند جریمه می‌شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند, خندیدند و به خاطراتشان فکر کردند و سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی 35 ساله بود کارش تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین حال و احوال تشویق بی‌امان مردم  همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود 300 نفر بودند نفری 5 دلار داد و سپس درحالیکه برای آنان بوسه می‌فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا  این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند. اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست 35 ساله کسی نیست جزجاشوا بل یکی از بهترین موسیقی‌دانان جهان که 3 روز قبل بلیت کنسرتش هرکدام 100 دلار به فروش رفته بود فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت من فرزند فقرم. آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده‌ام.
به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند,  تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم...

پی ن:

به روزهای پایانی سال نزدیک می‌شویم. فرصت خوبی است برای تعمق بیشتر در خود و محیط پیرامونمون به ویژه در طول یک سال گذشته.

کارهای خوب و بدمان را مرور کنیم.

برنامه‌ای بهتر از گذشته برای خودمون تدوین کنیم.

فرقی نکنه کی یا کجا هستیم.

مهم نباشه در چه لباس و موقعیتی هستیم.

سعی کنیم بیشتر از گذشته خوب باشیم.

برای خودمون

برای همنوعانمون

برای محیط زندگیمون

و برای آفریدگار مهربونمون

سحر دیدم درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی

به گوش ارغوان آهسته گفتم

بهارت خوش که فکر دیگرانی

***

من هم فرا رسیدن این عید باستانی رو خدمت همه دوستان و عزیزانم تبریک میگم

 و روزهایی سرشار از خوشی, آرامش, سلامتی, سرافرازی و....

برای همه آرزومندم.

از خدا میخوام آرزوی همه آرزومندان رو برآورده به خیر کنه

طوری که حتی فکرش رو هم نتونیم بکنیم

***

خداوندا

در این سالی که در پیش است

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای لیکن

در آغاز طلـوع روشن سالی که می آید

کمک کن تا رها سازم ز خود

من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس

هزار و سیصد و اندوه

 

خدایا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضایت را عطایم کن

بفهمان زندگی زیباست

 

 

 

 

 

نیما
پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠

چند سخن قابل تامل...

به یک‏ جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.

اما اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.

.....

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود "

یک کم کنجکاوی پشت" همین طوری پرسیدم "

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا "

مقداری خرد پشت "چه بدونم "

و اندکی درد پشت " اشکالی نداره" هست

.....

کسی که دوستت داره، همش نگرانته

به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم 

میگه مواظب خودت باش

نیما
چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

اعتراف...

 

هرکس به طریقی دل ما می‌شکند

بیگانه جدا, دوست جدا می‌شکند

بیگانه اگر می‌شکند دردی نیست

من در عجبم دوست چرا می‌شکند

بشکست دلم کسی صدایش نشنید

آری دل مرد بی‌صدا می‌شکند

***

پی ن:

چرا ما همیشه از اونایی که بیشتر دوستشون داریم, توقع بیشتری داریم؟

چرا فکر می‌کنیم اونا نباید دل ما رو بشکنند؟

چرا نوبت خودمون هم که میشه, اونا رو بیشتر اذیت می‌کنیم؟

...

دلم رو دعواش کردم.

بهش گفتم این خودخواهیه...

اما اون فقط گفت: دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند...

نمی دونم چی کارش کنم؟؟؟؟؟؟

حالم اصلاً خوب نیست...

 

نیما

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك]

نیما

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

مهربوناي همراه

*******
*****
***
*

باغ باران
كلبه برفي من
محبت و زيبايي
حريم دل
آبي آرام بلند
دلتنگي‌هاي من
زندگي زيباست
آواز پر جبرئيل
لحظه تازه
باران مهر
مرواريد عرفان
تک نهال باغ عشق
پاييز امسال
باغ دوستي
دلم چون درياست
همسفر مهتاب
گل هيچ
ديونه بودن عيب نيست
ندا
نفس‌هاي رنگي
صداي سنگين سکوت
سروش آسماني، سرود رهايي
مي و ني
يادداشتهاي يک رهگذر
آنارام
آزاد، چون پرنده
نکته‌دان
قطره اشك
آسمان عطش
بادبادك شكسته
سيندرلا
شهرزاد
گوهر زمان
و چه تنها
صد سال تنهايي
پرم از خالي
اكنون‌ِ جاودانه
جوان دینه کوه
هنر زندگی
رنگين كمان