سرمايه‌هاي دل

شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

روانشناسی لذت ,حسادت.....

 

ارزش خوندن داره حتما تا آخر بخونید

 

همه چیز از خواستن شروع می‌شود. 

خواستن غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است.

همین که خیره می‌شوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را می‌خواهد، خواستن، قدرتش را به رخ می‌کشد.

مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست 

مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست ...

اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می‌شود 

به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را می‌خواهید, خوشبحتی تبدیل به احساسی می‌شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید

و اینجاست که حسادت رخ می‌دهد 

حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش می‌کند

و شما را ملزم به تصاحب می‌کند 

حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید اما میخواهید داشته باشید 

در حسادت، مشکل شما نداشته‌های دیگران نیست، بلکه داشته هاییست که آن ها دارند و شما ندارید

به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمی‌کنید، زیرا دیگران هم سیاره ندارند 

خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است که شما برای دیگران قائلید.

تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست به خودتان نیست، حسادت رخ می‌دهد 

زیرا حواس چندگانه ی بشر ذاتاً عاشق جستجو است .

و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده اند که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان 

اینگونه است که به چشم خود با بهترین هایمان نمی‌آییم 

اما مراقبیم دیگران با چه چیز هایی به چشممان می‌آیند 

تا مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی‌شود 

زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم باز هم چیزی هست که نداشته باشیم 

و دوباره درگیر تصاحب می‌شویم.

و تا بدست نیاوریم آرام نیستیم ...

و این چرخه ی باطل ادامه دارد

سخت است باور اینکه یک انسان می‌تواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد 

انسان تا وقتی خود را کشف نکرده ، از خود لذت نمی برد ،

و تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی‌تواند به خودش قناعت کند

تا وقتی نتواند به خودش قناعت کند، جواب سوال هایش را در دیگران می‌جوید 

آنهم چه دیگرانی؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند.

که هیچگاه پیدا نمی شود 

نیت ها ، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند 

شما درس نمی‌خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید

شما درس می‌خوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید 

شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمی‌کنید که خودتان از خودتان لذت ببرید 

شما زیباترین لباستان را می‌پوشید که دیگران از آن لذت ببرند

و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند 

شما 3 سال سخت کار نمی‌کنید تا ماشینی را بخرید که در رویایتان همیشه پشتش نشسته‌اید

شما کار می‌کنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده‌اند فوق العاده است 

....

شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر، نگرش، زندگی و ارزشهای آنهاست

ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش می‌گیرد, پس رقابت ایجاد می‌کند 

رقابت بین تمام افرادی که " خود " را جا گذاشته اند 

و با هم بر سر اول بودن رقابت می‌کنند 

طبیعیست شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی‌آورد 

زیرا همیشه در هر چیزی، بالای داشته‌های شما وجود دارد.

باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست.

به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می‌شوید, اگر " خود " را همراه نداشته باشید به " جلب توجه " پناه می‌برید. 

و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید 

زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می‌شود. 

و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمی‌دارند....

زیرا طاقت دوم بودن را ندارند

 و اینگونه است که دیگران می‌توانند برای احساس خوشبختی شما تصمیم بگیرند 

زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید ....

 یاد بگیرید شما در یک چیز اول هستید .

حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی‌تواند جز شما در آن اول باشد 

آن هم خود بودن است . 

شما اگر خودتان باشید جذابید . زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است . 

و از هر انسان، تنها یکی به وجود آمده 

مشکل از جایی شروع می‌شود که شما آنقدر خود را فراموش کرده اید که دیگر نمی‌توانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید 

برای همین است به همین شیوه ادامه می‌دهید.

هیچ کسی نمی‌تواند شما را به خود بیاورد. چون خیلی ها شبیه شما خودشان را چال کرده اند و طبق هنجار های اجتماع بار آمده اند

باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می خوانید اما بعد از ظهر وقتی می‌خواهید به خیابان بروید طوری لباس می‌پوشید, طوری حرف می‌زنید, طوری رفتار می‌کنید که دیگران بپسندند

آنقدر خودتان نبوده اید که به طور ناخود آگاه از پس خود نبودن بر می آیید ...

بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید

تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید 

به درک که دیگران می‌گویند " این جو گیر رو نگاه کن "

وقتی دلتان می‌خواهد زیر باران برقصید خوب برقصید ... 

وقتی دلتان می‌خواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید، این کار را انجام دهید 

وقتی دوست دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید ...

مهم احساس شماست . 

اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند و می‌خواهند از کسی که این کار را می‌کند ایراد بگیرند 

این را بدانید خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته‌ها، حاصل نمی‌شود 

خوشبختی مستقل‌تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود چیزی شود

و هنگامی حاصل می‌شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید 

اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گندهایی که می‌زیند راضی باشید خوشبختی در شما استمرار پیدا می‌کند ...

هر لحظه برای شما زیباست 

حتی دردهایتان را دوست دارید زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...

دردهایتان را به آغوش می‌کشید که بوی اصالت می‌دهند 

و زیبا تر از این نخواهد بود 

 پی ن: این مطلب بصورت ایمیل به دستم رسیده بود, که بی هیچ تغییری اینجا نوشتمش. نویسنده اش رو هم نمی‌شناسم..

نیما
پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠

من ندانستم ...

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم درین بحر تفکر تو کجایی

این نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند
تو بزرگی و در آئینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه بدر بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز زکمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری نه
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

"سعدی"

***

تا توانستم, ندانستم چه سود

چون بدانستم, توانستم نبود

نیما
چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

دل شکسته...

 

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم

ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

***

بار الها

به حرمت آغاز ماه ربیع

نیکوترین سرنوشتها

حلالترین روزیها

پربارترین زیارتها

خالصترین نیتها

صالحترین عملها

مقبولترین عبادتها

و بالاترین درجات در پیشگاه خود را

برای دوستان من مقدر فرما

التماس دعا

 

نیما
دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

امید وصل...

 

چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن

به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی

 

پی ن: روزهای پایانی ماه صفر که مصادف با رحلت جانگداز پیامبر اکرم و دوتن از جانشینان برحق آن حضرت, امام حسن مجتبی و امام رضا علیهم السلام است, بر عموم مسلمین جهان تسلیت باد.

نیما
پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

دلتنگی...

 

دلی دارم گه از تنگی درآن جز غم نمی‌گنجد

غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی‌گنجد

 

***

 

همیشه با کسی درد دل کنید که دو چیز را داشته باشد

یکی "درد"

دیگری "دل"

 

نیما
دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

ابراز احساسات واقعی...

 

شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود. یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.

شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو مثل همیشه در کنارم هستى.

مى‌دونى چى می‌خوام بهت بگم؟

مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: چى مى‌خواى بگى عزیزم؟

شوهر مریم گفت: فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!

 

پی ن: خودمونیم آخر قدردانی بود!!!

نیما
دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

درسی از آبشار...

 

در سقوط هم می توان

سهمگین

باشکوه

باصلابت

و

زیبا بود

این را آبشار به من آموخت

 

نیما
یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟؟؟

 

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.

جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا.

پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمردگفت که می‌خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و برای این کار به کمک احتیاج دارد. پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد!

جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید: آیا مسلمان دیگری در بین شما هست؟

افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند.

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا به من نگاه می‌کنید؟

به عیسی مسیح قسم که کسی با چند رکعت نماز خواندن مسلمان نمی‌شود !!

 

پی ن: متاسفانه حکایت مسلمانی خیلی از ما ها از این نوعه..

 

نیما
دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

د ل ن ب ش ت ...

 

بر سر آنم که گر ز دست بر آید

دست به کارى زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جاى صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته در آید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوى بو که بر آید

بر در ارباب بى مروت دنیا

چند نشینى که خواجه کى به در آید

ترک گدائى مکن که گنج بیابى

از نظر رهروى که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ درین سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بى خبر آید

 

نیما
یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

تکرار 3...

خاطرم آزرد و احوالم پریشان کرد و رفت

هر سه کار سخت را دلبر چه آسان کرد و رفت

انتظار دیدنش یک درد اگر بودی مرا

با نگاهش درد دل را صدهزاران کرد و رفت

همتم تا خواست ساز آرزومندی زند

قدرتم را مایه عجز فراوان کرد و رفت

با دل افگار من رسم مروت این نبود

کاندرین آشوب و بلوا، زار و نالان کرد و رفت

عشق را در دل نهان از غیر می‌پنداشتم

چون بیامد، کشف هر پیدا و پنهان کرد و رفت

روز خوش هرگز ندید این دیده بیمار، چون

با وصالش، داغ دل بدتر ز هجران کرد و رفت

نیما

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك]

نیما

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

مهربوناي همراه

*******
*****
***
*

باغ باران
كلبه برفي من
محبت و زيبايي
حريم دل
آبي آرام بلند
دلتنگي‌هاي من
زندگي زيباست
آواز پر جبرئيل
لحظه تازه
باران مهر
مرواريد عرفان
تک نهال باغ عشق
پاييز امسال
باغ دوستي
دلم چون درياست
همسفر مهتاب
گل هيچ
ديونه بودن عيب نيست
ندا
نفس‌هاي رنگي
صداي سنگين سکوت
سروش آسماني، سرود رهايي
مي و ني
يادداشتهاي يک رهگذر
آنارام
آزاد، چون پرنده
نکته‌دان
قطره اشك
آسمان عطش
بادبادك شكسته
سيندرلا
شهرزاد
گوهر زمان
و چه تنها
صد سال تنهايي
پرم از خالي
اكنون‌ِ جاودانه
جوان دینه کوه
هنر زندگی
رنگين كمان