سرمایه‌های دل

چهارشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٢

دو خط موازی

دو خط موازي زائيده شدند. پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد.

آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند.

خط اولي گفت: ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم.

و خط دومي از هيجان لرزيد.

خط اولي گفت: و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .من روزها كار ميكنم. ميتوانم بروم خط كنار يك جاده دورافتاده و متروك شوم، يا خط كنار يك نردبان.

خط دومي گفت: من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهارگوش گل سرخ شوم، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت.

خط اولي گفت: چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت.

در همين لحظه معلم فريادزد: دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند. و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند.

دو خط موازي لرزيدند. به هم نگاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريه.

خط اولي گفت: نه ، اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا مي شود.

خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند. هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچوقت به هم نميرسيم و دوباره زد زير گريه.

خط اولي گفت: نبايد نااميد شد. ما از صفحه خارج مي شويم و دنيا را زير پا ميگذاريم. بالاخره كسي پيدا مي شود كه مشكل ما را حل كند.

خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند، از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد.

آنها از دشتها گذشتند . . .

از صحراهاي سوزان . . .

از كوه هاي بلند . . .

از دره هاي عميق . .  .

از درياها . . .

از شهرهاي شلوغ . . .

سالها گذشت و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند.

رياضي دان به آنها گفت: اين محال است. هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب مي كنيد.

فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم. اگر ميشد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت.

پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است.

شيميدان گفت: شما دو عنصر غيرقابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.

ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد، رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان. دنيا كن في يكون مي شود، سيارات از مدار خارج مي شوند، كرات با هم تصادم مي كنند، نظام دنيا از هم مي پاشد. چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد.

فيلسوف گفت: متاسفم . . .   جمع نقيضين محال است.

و بالاخره به كودكي رسيدند، كودك فقط سه جمله گفت:

شما به هم ميرسيد

نه در دنياي واقعيات

آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد.

دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز به سفرشان ادامه دادند.

اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت.

((  آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست مي دادند.))

خط اولي گفت: اين بي معني است.

خط دومي گفت: چي بي معني است؟

خط اولي گفت: اينكه به هم برسيم.

خط دومي گفت: من هم همينطور فكر  ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند.

يك روز به  يك دشت رسيدند.

يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي مي كرد.

خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم.

خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم.

خط اولي گفت: در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت.

و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش.

نقاش فكر ي كرد و قلمش را حركت داد.

و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد.

 

نیما

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك]

نیما

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

مهربوناي همراه

*******
*****
***
*

باغ باران
كلبه برفي من
محبت و زيبايي
حريم دل
آبي آرام بلند
دلتنگي‌هاي من
زندگي زيباست
آواز پر جبرئيل
لحظه تازه
باران مهر
مرواريد عرفان
تک نهال باغ عشق
پاييز امسال
باغ دوستي
دلم چون درياست
همسفر مهتاب
گل هيچ
ديونه بودن عيب نيست
ندا
نفس‌هاي رنگي
صداي سنگين سکوت
سروش آسماني، سرود رهايي
مي و ني
يادداشتهاي يک رهگذر
آنارام
آزاد، چون پرنده
نکته‌دان
قطره اشك
آسمان عطش
بادبادك شكسته
سيندرلا
شهرزاد
گوهر زمان
و چه تنها
صد سال تنهايي
پرم از خالي
اكنون‌ِ جاودانه
جوان دینه کوه
هنر زندگی
رنگين كمان
راهی به آسمان