سرمایه‌های دل

چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۳

لطف حق

مادر موسی، چو موسی را به نيل

در فکند، از گفته‌ی رب جليل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کای فرزند خرد بی‌گناه

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زين کشتی بی ناخدای

گر نيارد ايزد پاکت به ياد

آب خاکت را دهد ناگه به باد

وحی آمد کاين چه فکر باطل است

رهرو ما اينک اندر منزل است

پرده‌ی شک را برانداز از ميان

تا ببينی سود کردی يا زيان

ما گرفتيم آنچه را انداختی

دست حق را ديدی و نشناختی

در تو، تنها عشق و مهر مادری است

شيوه‌ی ما، عدل و بنده پروری است

نيست بازی کار حق، خود را مباز

آنچه برديم از تو، باز آريم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است

دايه‌اش سيلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغيان ميکنند

آنچه ميگوئيم ما، آن ميکنند

ما، بدريا حکم طوفان ميدهيم

ما، بسيل و موج فرمان ميدهيم

نسبت نسيان بذات حق مده

بار کفر است اين، بدوش خود منه

به که برگردی، بما بسپاريش

کی تو از ما دوست‌تر ميداريش

نقش هستی، نقشی از ايوان ماست

خاک و باد و آب، سرگردان ماست

قطره‌ای کز جويباری ميرود

از پی انجام کاری ميرود

ما بسی گم گشته، باز آورده‌ايم

ما، بسی بی توشه را پرورده‌ايم

ميهمان ماست، هر کس بينواست

آشنا با ماست، چون بی آشناست

ما بخوانيم، ار چه ما را رد کنند

عيب پوشيها کنيم، ار بد کنند

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت

زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت

کشتی زاسيب موجی هولناک

رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تند بادی، کرد سيرش را تباه

روزگار اهل کشتی شد سياه

طاقتی در لنگر و سکان نماند

قوتی در دست کشتيبان نماند

ناخدايان را کياست اندکی است

ناخدای کشتی امکان يکی است

بندها را تار و پود، از هم گسيخت

موج، از هر جا که راهی يافت ريخت

هر چه بود از مال و مردم، آب برد

زان گروه رفته، طفلی ماند خرد

طفل مسکين، چون کبوتر پر گرفت

بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول، وهله، چون طومار کرد

تند باد انديشه‌ی پيکار کرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن

اين بنای شوق را، ويران مکن

در ميان مستمندان، فرق نيست

اين غريق خرد، بهر غرق نيست

صخره را گفتم، مکن با او ستيز

قطره را گفتم، بدان جانب مريز

امر دادم باد را، کان شيرخوار

گيرد از دريا، گذارد در کنار

سنگ را گفتم بزيرش نرم شو

برف را گفتم، که آب گرم شو

صبح را گفتم، برويش خنده کن

نور را گفتم، دلش را زنده کن

لاله را گفتم، که نزديکش بروی

ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی

خار را گفتم، که خلخالش مکن

مار را گفتم، که طفلک را مزن

رنج را گفتم، که صبرش اندک است

اشک را گفتم، مکاهش کودک است

گرگ را گفتم، تن خردش مدر

دزد را گفتم، گلوبندش مبر

بخت را گفتم، جهانداريش ده

هوش را گفتم، که هشياريش ده

تيرگيها را نمودم روشنی

ترسها را جمله کردم ايمنی

ايمنی ديدند و ناايمن شدند

دوستی کردم، مرا دشمن شدند

کارها کردند، اما پست و زشت

ساختند آئينه‌ها، اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه، چاه

چاهها کندند مردم را براه

روشنيها خواستند، اما ز دود

قصرها افراشتند، اما به رود

قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس

دزدها بگماشتند از بهر پاس

جامها لبريز کردند از فساد

رشته‌ها رشتند در دوک عناد

درسها خواندند، اما درس عار

اسبها راندند، اما بی‌فسار

ديوها کردند دربان و وکيل

در چه محضر، محضر حی جليل

سجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک

در چه معبد، معبد يزدان پاک

رهنمون گشتند در تيه ضلال

توشه‌ها بردند از وزر و وبال

از تنور خودپسندی، شد بلند

شعله‌ی کردارهای ناپسند

وارهانديم آن غريق بی‌نوا

تا رهيد از مرگ، شد صيد هوی

آخر، آن نور تجلی دود شد

آن يتيم بی‌گنه، نمرود شد

رزمجوئی کرد با چون من کسی

خواست ياری، از عقاب و کرکسی

كردمش با مهربانيها بزرگ

شد بزرگ و تيره دلتر شد ز گرگ

برق عجب، آتش بسی افروخته

وز شراری، خانمان‌ها سوخته

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

رای بد زد، گشت پست و تيره رای

سرکشی کرد و فکنديمش ز پای

پشه‌ای را حکم فرمودم، که خيز

خاکش اندر ديده‌ی خودبين بريز

تا نماند باد عجبش در دماغ

تيرگی را نام نگذارد چراغ

ما که دشمن را چنين ميپروريم

دوستان را از نظر، چون ميبريم

آنکه با نمرود، اين احسان کند

ظلم، کی با موسی عمران کند

اين سخن، پروين، نه از روی هوی ست

هر کجا نوری است، ز انوار خداست

شادروان پروين اعتصامی 

نیما

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك]

نیما

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

مهربوناي همراه

*******
*****
***
*

باغ باران
كلبه برفي من
محبت و زيبايي
حريم دل
آبي آرام بلند
دلتنگي‌هاي من
زندگي زيباست
آواز پر جبرئيل
لحظه تازه
باران مهر
مرواريد عرفان
تک نهال باغ عشق
پاييز امسال
باغ دوستي
دلم چون درياست
همسفر مهتاب
گل هيچ
ديونه بودن عيب نيست
ندا
نفس‌هاي رنگي
صداي سنگين سکوت
سروش آسماني، سرود رهايي
مي و ني
يادداشتهاي يک رهگذر
آنارام
آزاد، چون پرنده
نکته‌دان
قطره اشك
آسمان عطش
بادبادك شكسته
سيندرلا
شهرزاد
گوهر زمان
و چه تنها
صد سال تنهايي
پرم از خالي
اكنون‌ِ جاودانه
جوان دینه کوه
هنر زندگی
رنگين كمان
راهی به آسمان