سرمایه‌های دل

سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۳

 

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد

داستان غم پنهانی من گوش کنيد

قصه بی سر و سامانی من گوش کنيد

گفت وگوی من و حيرانی من گوش کنيد

شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم

ساکن کوی بت عربده‌جويی بوديم

عقل و دين باخته، ديوانه‌ی رويی بوديم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مويی بوديم

کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود

يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت

سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت

اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت

اول آن کس که خريدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او

داد رسوايی من شهرت زيبايی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارايی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشايی او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زير کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از اين رای من اينست و همين خواهد بود

من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود

پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هردو يکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو يکی‌ست

اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندليب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان يافت که بر دل ز منش ياری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خريداری هست

به وفاداری من نيست در اين شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خريدار بسی

مدتی در ره عشق تو دويديم بس است

راه سد باديه‌ی درد بريديم بس است

قدم از راه طلب باز کشيديم بس است

اول و آخر اين مرحله ديديم بس است

بعد از اين ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود

وين محبت به سد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است اين ، برود چون نرود

چند کس از تو و ياران تو آزرده شود

دوزخ از سردی اين طايفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بينم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم

مايه عيش مدام دگرانت بينم

ساقی مجلس عام دگرانت بينم

تو چه دانی که شدی يار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش

از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به اين فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حريفان دغا باز مباش

به که مشغول به اين شغل نسازی خود را

اين نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمين تو بسی عيب شماران هستند

سينه پر درد ز تو کينه گذاران هستند

داغ بر سينه ز تو سينه فکاران هستند

غرض اينست که در قصد تو ياران هستند

باش مردانه که ناگاه قفايی نخوری

واقف کشتی خود باش که پايی نخوری

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آميز کسان گوش کند

 

نیما

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك]

نیما

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ

مهربوناي همراه

*******
*****
***
*

باغ باران
كلبه برفي من
محبت و زيبايي
حريم دل
آبي آرام بلند
دلتنگي‌هاي من
زندگي زيباست
آواز پر جبرئيل
لحظه تازه
باران مهر
مرواريد عرفان
تک نهال باغ عشق
پاييز امسال
باغ دوستي
دلم چون درياست
همسفر مهتاب
گل هيچ
ديونه بودن عيب نيست
ندا
نفس‌هاي رنگي
صداي سنگين سکوت
سروش آسماني، سرود رهايي
مي و ني
يادداشتهاي يک رهگذر
آنارام
آزاد، چون پرنده
نکته‌دان
قطره اشك
آسمان عطش
بادبادك شكسته
سيندرلا
شهرزاد
گوهر زمان
و چه تنها
صد سال تنهايي
پرم از خالي
اكنون‌ِ جاودانه
جوان دینه کوه
هنر زندگی
رنگين كمان
راهی به آسمان