عشق تو را من كيستم از خون دل ساقيستم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

سغراق مي چشمان من ، عصار مي در جان من

هفت آسمان را بر درم وز هفت دريا بگذرم

چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من

چون آمدي اندر برم شد كفر و ايمان چاكرم

اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من

بي پا و سر كردي مرا، بي خواب و خور كردي مرا

در پيش يعقوب اند آ اي يوسف كنعان من

از زلف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم

اي هستيت پنهان شده در هستي پنهان من

گل جامه در از دست تو و اي چشم نرگس مست تو

اي شاخها آبست تو، و اي باغ بي پايان من

درياي چشمم يك نفس خالي مباد از گوهرت

خالي مبادا يك زمان لعل خوشت از كان من

اي جان بيش از جانها و اي كان بيش از كانها

اي آن بيش از آن ها، اي آن من اي آن من

چون منزل ما خاك نيست،گر تن بريزد باك نيست

انديشه ام افلاك نيست اي وصل تو كيوان من

پوشيده چون جان ميروي اندر ميان جان من

سرو خرامان مني اي رونق بستان من

/ 1 نظر / 5 بازدید