عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .

استاد گفت: عشق يعني همين!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين!!

 

/ 6 نظر / 4 بازدید
سارا

سلام.متن خيلی جالبی بود.در ضمن ممنونم که سرزدی.

غزلک (بانوی باران)

سلام.. مرسی...بسيار زيبا بود..لذت بردم....عنوان وبلاگتون هم خيلی قشنگه....سرمايه های هر دلی حرف ها ئيست که برای نگفتن دارد..حرف هائی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند...شاد باشی

عرفان

سلام..بالايی نميدونم چرا خراب شد..بلاگ جالبيه..متنتم قشنگ بود...به منم سر بزن

محمد/ماری

به همان سادگی که کلاغ ِ سالخورده با نخستين سوت ِ قطار ؛ سقف واگن متروک را ترک می گويد ؛ دل ؛ ديگر در جای خود نيست... به همين سادگی.(مرحوم منزوی)........ سلام . زيبا بود. موفق باشی...../ ماری

Heaven Searcher

سلام... ممنون که اومدی و نظر دادی... هم شعر زيبايی بود هم کامنت جالب بود... راستی ايم متن رو يکی از دوستان با ميل واسم فرستاده بود ولی خوندن دوباره اون اينجا خالی از لطف نبود .. هميشه موفق باشی