جناب عبد المطلب، پدر بزرگ پيغمبر (ص)، پس از آن که به کمال رشد رسيد و مناصب کعبه به او منتقل گرديد، چيزي نگذشت که فوق العاده عظمت يافته بر مردم مکه و قريش امير و مهتر شد، عبد المطلب مردي چهار شانه، خوش سيما، اندکي چاق و پرتو جواني در چهره اش ميدرخشيد و مع الوصف تمام موهاي سرش سپيد بود. عبد المطلب چنان بزرگي يافت که از بلاد و کشورهاي دور، به نزد او تحف و هدايا ميفرستادند، و هر که او را زنهار ميداد در امان بود، و چون عرب را داهيه اي پيش مي آمد، او را برداشته به کوهخ ثبير برده قرباني ميکردند، انجام حاجات خود را به بزرگواري او ميشناختند، ديگران خون قرباني خود را بر پيشاني بتها ميماليدند، اما او جز خداي يگانه چيزي را مورد ستايش قرار نميداد ... عبد المطلب در آن وقت که حفر زمزم ميکرد، قريش او را استهزا نموده، گفتند ( تو خوشبخت بودي اگر بيش از يک پسر داشتي). آنگاه عبد المطلب با خداي خود عهد بست که اگر او را 10 پسر آيد، يک تن را که از همه برگزيده تر باشد در راه او قرباني کند. چيزي نگذشت که اين موهبت نيز نصيبش گشته داراي ده پسر و شش دختر شد! اين خزانه پسران بر افتخارات او افزود، وقتي که به صحن مسجد الحرام مي آمد، ده پسر جوان او، که دنبالش بودند، هاله سر افرازي و جلال بر او انداخته، ديده ها به سويش دوخته ميشد!! او کسي بود که تير دعايش براي داشتن ده پسر به اجابت رسيده بود، اما از اين طرف موقع آن رسيده بود که عبد المطلب به عهد خود وفا نموده، يکي از پسر ها را در راه خدا قرباني کند، ولي گاهي که فکر ميکرد، دل از يکي برکند و مهر او را در نه پسر ديگر قرار دهد در موقع انتخاب عاجز ميماند. عبد المطلب يک شب تا صبح نخوابيد، تمام آن ده نفر را مقابل نظر خود آورده، سبک و سنگين کرد، راه حلي که به نظرش رسيد اين بود: قرعه به ميان آنها کشد و انتخاب را به خدا واگذارد. صبح روز بعد عبدالمطلب پسرها را داخل خانه کعبه نمود و بين آنها قرعه زد. قرعه به نام عبد الله درآمد، پس عبدالله را خوابانيد تا ذبح کند، قريش مانع گشتند، و زنهاي عبدالمطلب شروع به گريه و ناله نمودند، (عاتکه) دختر عبدالمطلب، عرض کرد: پدر، بين شترهايي که در حرم داري و بين عبد الله قرعه بزن، پس او شروع به قرعه زدن نمود، و ده ده زياد کرد، تا به صد شتر که رسيد قرعه به نام شترها برآمد، و بعد عبدالمطلب اين کار را سه بار تکرار کرد، و هر سه بار قرعه به نام شترها افتاد و عبدالله به سلامت ماند پس از آنکه جناب عبدالمطلب با قرباني صد شتر، حيات عبد الله را خريد، چند روزي بيش نگذشت که او را با خود به منزل (وهب) برد، خواست تلخ ترين احساسات چند روز خود، و فرزندش عبد الله را با شيرين ترين کارها جبران کند. جناب آمنه را براي عبدالله خواستگاري کرد. وهب و خانواده او به شرافت و سخاوت مشهور بودند، و آمنه به حجب و حيا، عبدالمطلب گفت: پسر من از يک خانواده قديمي است که به اصالت معروفند، شمشير و اسب، دشت و کوه، با شجاعت و قدرت و قوت او را ميشناسند. وهب گفت: دختر من در تقوي بي نظير است. عبدالمطلب: پسر من، براي مهر هشت شتر مياورد، و شب عروسي را من تعيين مينمايم، بدين گونه آمنه خطبه خوانده شد.
از اين طرف نزديک شده بود که کاروان قريش براي سفر شام حرکت کند، عبدالله از طرف عبدالمطلب کانديداي اين سفر بود، از اين جهت چيزي نگذشت که عبدالمطلب، اسباب عروسي را فراهم ساخت تا عبدالله بتواند با کاروان رهسپار گردد. جشن مفصلي گرفته شد، بزرگان قريش دعوت شدند، چند شتر براي ميهمانان کشتند، آمنه را به خانه عبدالله آوردند، عبدالله که حامل نور نبوت الهي بود آن وديعه الهي را به آمنه سپرد ....آمنه در پاره اي از شبها صدائي ميشنيد، که اي آمنه تو مادر شده اي و بهترين پسر را مي آوري. چند ماهي بيش نگذشت که يک روز صبح صداي طبل بلند شد، مردم مکه به يکديگر بشارت ميدادند که کاروان نزديک شهر رسيده است، مردم به جنبش آمده و به سوي کاروان حرکت کردند، در پيشاپيش آنها پسران عبدالمطلب سوار اسبهاي طلايي رنگ، به استقبال کاروان و برادرانشان شتافتند! عبدالله در کاروان نبود! خاک يثرب عبدالله را در کام خود کشيده بود، افسوس که آخر الامر هم، عبدالله در جواني درگذشت.تنها دلخوشي آمنه پس از مرگ شوهر، فرزندي بود که انتظار او را ميکشيد و آرزو ميکرد پسر باشد، يک عبدالله کوچک باشد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

آمد آنکه وقت آمدنش بود   قَدْ جَاءَ کُمْ رَسُولٌ مِّنْ اَنفُسِکُمْ

 

در آن زمان که کعبه را بتخانه اعظم ميخواندند، و در جزيره العرب، ايمان به خدا، و فضائل انساني مفهومي نداشت. در آن زمان که ابرهه با سپاهش به مکه تاخت، تا کعبه را ويران، و آن سال مبدأ تاريخ عرب گشته، آن را عام الفيل ناميدند، يعني سالي که ابرهه با پيلان مست، براي ويران ساختن کعبه آمد و خداوند آنها را هلاک ساخت. در 17 و بنا به قولي در 12 ربيع الاول اين سال، نزديک به طلوع صبح، تازگيهايي در جهان پديد آمد:

امام ششم (ع) فرمود: شيطان به هفت آسمان بالا ميرفت و خبرهاي آسماني را گوش ميداد، وقتي که عيسي (ع) تولد يافت از سه آسمان رانده شد، و تا آسمان چهارم ميرفت، و چون حضرت رسول (ص) متولد شد از همه آسمانها رانده گرديد.

بارگاه انوشيروان (ايوان مدائن) شکست و چهارده کنگره آن افتاد.

انوشيروان در خواب ديد که خورشيد در تاريکي شب از طرف حجاز برآمد و از نردبان چهل پله اي که سر به کيوان کشيده بود بالا رفت، و همه جا را روشن کرد، جز کاخ او که در تاريکي ماند.

آتشکده آذر گشسب که هزار سال روشن بود، خاموش شد، سرد گشت و مرد.

در يثرب يک يهود بر فراز قلعه اي فرياد کرد: اين ستاره احمد است، ستاره پيامبر جديد است، يهودي هايي که پاي قلعه ايستاده بودند، به سراغ غيبگو و دانشمند خود دويدند.

يک عرب بياباني با ريش سپيد، و قامتي بلند، مهار شترش در دست، وارد مکه شد، و اين اشعار را ميخواند: ديشب مکه در خواب بود و نديد که در آسمانش چه نورافشاني و چه ستاره باراني بود!

در آن شب هر بتي که در هر جاي عالم بود، بر رو افتاده بود.

درياچه ساوه که سالها آن را ميپرستيدند فرو رفت و خشک گرديد.

وادي سماوه که سالها بود، کسي آب در آن نديده بود، آب در آن جاري شد.

داناترين دانشمند مجوس در خواب ديد: که چند شتر صعب، اسبان عربي را ميکشتند و از دجله گذشته داخل بلاد ايشان شدند، طاق کسري از ميان شکست و دو حصه شد، و آب دجله شکافته شد و در قصر او جاري گرديد، و نوري از طرف حجاز ظاهر گرديد و در عالم منتشر شد و پرواز کرد تا به مشرق رسيد.
سرير سلطنت پادشاهان، سرنگون شده بود.

مجمع پادشاهان در آن روز، غمناک و از سخن بازمانده بودند.

ميان کاهنان و همزادشان که خبرها به آنها ميگفتند جدايي افتاد، و ساحران از علم خود نميتوانستند استفاده نمايند.

نزديک به فجر صادق، مقارن اين حوادث، جناب آمنه ديد که ستاره هاي آبي، با دنباله هاي ارغواني، به پشت بام خانه اش ميريزند!، از اين تماشا مسرور شده بود که ناگهان ديد زنهايي نوراني اطراف بالينش نشستند، فکر کرد زنان قريشند، ولي متحير بود که چگونه خبر يافته اند که او در اين وقت ميخواهد وضع حمل کند!! صدايي به سان زمزمه فرشتگان و صداي ارواح از ميان آنان بلند شد: يکي گفت: من آسيه زن فرعونم، ديگري گفت: من مريم دختر عمرانم ..... آمنه بر روي آنها تبسم کرد (پسرش به دنيا آمد). آمنه گفت: صدايي شنيدم که ميگفت: اي آمنه به پسر تو، خلق آدم، معرفت شيث، شجاعت نوح، خصلت ابراهيم، زبان اسماعيل، رضاي اسحاق، فصاحت صالح، حکمت داوود، حشمت سليمان، ملاحت يوسف، تحمل موسي، طاعت يونس، صبر ايوب، جهاد يوشع، حب دانيال، وقار الياس، عصمت يحيي، و زهد عيسي عطا شده است.

ميلاد مسعود حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي صلي اله عليه و آله و امام صادق عليه السلام بر عموم مسلمين مبارك باد

/ 7 نظر / 4 بازدید
محبت و زيبايي

سلام نيما جان! اولين بار است اينجا هستم و باور کنيد نيم ساعت است دارم متن های شما راميخوانم... همه زيبا بودند اما شعر پروين اعتصامی عجيب به دلم نشست... دوستم! شما دل نورانی و زیبایی دارید خوشا بحالتان ...اگر اجازه دهيد نام وبتان را در ليست دوستانم میگذارم...

یگانه

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد ... هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد / برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز .. که سلیمان گل از باد هوا باز آمد / لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح ... داغ دل بود به امید دوا باز آمد / چشم من در ره این قافله راه بماند ... تا به گوش دلم آواز درا باز آمد / گرچه حافظ در رنجش زد و پيمان بشکست ... لطف او بین که بلطف از در ما باز آمد

یگانه

سلام نيمای مهربانم . ميلاد نور رو منم به شما تبريک می گم . انشا الله که طاعات و عبادات همه ی ما مقبول ایشون و درگاه خداوندی باشه. ممنون از اینکه این همه نسبت به من و وبلاگم لطف دارین و تشکر واسه مطالبی که تو وبلاگ گذاشتيد . بعضی هاش رو واسه اولين بار بود که می خوندم. موفق باشيد .bye bye

یگانه

راستی راجبه عنوان وبلاگ بايد بگم محشرِ .شعر قشنگی رو انتخاب کرديد .

نيما

سلام زيبای با محبت(يا همون محبت و زيبايی)، سپاسگذارم از اينهمه لطف و محبت شما. خوشحال ميشم قدمهای سبزتان رونق بخش هميشگی کلبه حقيرانه ام باشند.

نيما

سلام يگانه جان، بازهم پر از مهر و محبت آمدی و قدم بر ديدگانم گذاشتی.باور کن اگر محبت دوستان خوبی چون شما نبود هرگز سراغ وبلاگم نمی اومدم. برای همیشه متظر حضور سبزت هستم.درضمن اسم وبلاگم رو بازم عوض کردم نمی دونم چرا تغيير نکرده ،در هر حال احتمال داره بازم تغيير کنه که در اينصورت ....