روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با

سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كردوپاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك درحالي كه گريه ميكرد با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور

مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم و براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم .

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرده برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل

گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه مان پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند !

خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

واين انتخاب خود مااست كه گوش كنيم يا نه

!

/ 2 نظر / 5 بازدید
raha

نيما و زمانی که ما مي خوانيم اش و نمی خواندمان چه ؟

نيما

نه رهای عزيز هرگز اجازه چنين تصوري را به خود مده. از اينکه از وبلاگ من ديدن کردی سپاسگذارم.