بر سر خاك پدر، دختركي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

صورت و سينه به ناخن مي خست

كه نه پيوند و نه مادر دارم

كاش روحم به پدر مي پيوست

گريه ام بهر پدر نيست كه او

مرد و از رنج تهيدستي رست

زان كنم گريه كه اندر يم بخت

دام بر هر طرف انداخت،گسست

شصت سال آفت اين دريا ديد

هيچ ماهيش نيافتاد به شست

پدرم مرد ز بي دارويي

واندرين كوي سه داروگر هست

دل مسكينم از اين غم بگداخت

كه طبيبيش به بالين ننشست

سوي همسايه پي نان رفتم

تا مرا ديد در خانه ببست

آب دادم به پدر چون نان خواست

ديشب از ديده من آتش جست

هم قبا داشت ثريا هم كفش

دل من بود كه ايام شكست

اين همه بخل چرا كرد مگر

من چه ميخواستم از گيتي پست

سيم و زر بود خدايي گر بود

آه از اين آدمي ديو پرست

 

شادروان پروين اعتصامي

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
اميد

سلام... ممنونم اومدی، شعر خوبي بود. با آرزوی موفقيت برای شما.......

f

سلام ممنون که سر زدی ... بازم از اين کارها بکن وبلاگ زيبايی داری

maryam

سلام وبلاگ زيبايی داريد . پاينده باشيد ......

پری

شعر خيلی زيبا و دردناکی بود اشکم را در آورد .واقعا آه از اين آدمی ديو پرست . موفق و پيروز باشی.

یگانه

سلام نيمای مهربانم . راستش اونقدر حالم گرفته هست که نمی دونم چی می تونم بنويسم . باشه بعداْ می یام. خلاصه شرمندت . ولی متن خيلی قشنگی بود . موفق باشی