اول مهر...

یادش به خیر انگار همین دیروز بود. مادر خدابیامرزم با حساسیت و استرس خاصی لباس مدرسه تنم میکرد. آخه من ته تغاریش بودم و البته کمی هم لوس. اون موقعها یونیفرم برای پسر بچه ها مرسوم نبود اما روی یقه لباسها که معمولا کت و شلوار بود پارچه سفیدی می دوختن که کنترل تمیزیش راحتتر باشه. من هم با همون کت و شلوار مدرسه ای راهی شدم. از خونه تا دبستان حقوق بشر شهرمون بیشتر از ده دقیقه راه پیاده نداشتیم. ته دلم آشوب بود. تا اون روز تنها جایی نبودم. وقتی رسیدیم مدرسه, داداشم منو تحویل علیرضا که همسایه مون بود و توی همون مدرسه برای کلاس سوم اسم نوشته بود, داد و بعد کلی سفارش برگشت خونه. اولش بد نبود. پیش اون بودم و احساس تنهایی نمیکردم. اما وقتی اعلام کردند که هر کی بره توی صف خودش, دلم دوباره لرزید و ...

پی ن : علیرضا توی جنگ ایران و عراق شهید شد. روحش شاد...

/ 1 نظر / 5 بازدید
کلبه برفی من

سلام خدا مادرتونو بیامرزه روحشون شاد باشه چرا؟؟؟؟؟؟ چی شده مگه؟