داستان عقاب...

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آنرا در لانه مرغی گذاشت.

عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.

او در تمام زندگیش همان کارهایی را می کرد که مرغها انجام می دادند. برای پیدا کردن کرم‌ها و حشرات زمین را می‌کند, قدقد می‌کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می‌کرد.

سال‌ها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان دید. او با شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بال‌هایش, بر خلاف جریان باد پرواز می‌کرد.

عقاب پیر بهت‌زده نگاهش کرد و پرسید: او کیست؟

همسایه‌اش جواب داد: این عقاب است‌؛ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما متعلق به زمین.

عقاب داستان ما مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می‌کرد یک مرغ است.

پی ن: تواناییها و توانمندیهای خود را بشناسیم و از آنها استفاده کنیم.

/ 1 نظر / 12 بازدید
سارا

خیلی زیبا بود کاش رفرنس نوشته هاتو هم میذاشتی