رویای پدر...

دیدارت چقدر نزدیک بود

مدتها بود که تا این اندازه نزدیک احساست نکرده بودم

یاد روزهای خوب با هم بودن افتادم

اما نه

افسوس که چقدر کوتاه بودند

می ترسم

می ترسم

از کابوس دوباره از دست دادنت می ترسم

از روزهای آخری  که هیچوقت فراموششان نمی کنم

از پشت شیشه بیمارستان

از سربالایی و سرپایینی نامتناسب داخل بیمارستان

از غذایی که برای سحری میگرفتم

آخه ماه رمضون بود

یادته میگفتی برای عید فطر بریم خونه

دلم هوای خونه مونو کرده

چرا اینطوری شد

می ترسم

خیلی می ترسم

چی میشه مثل اون موقع ها باشی و پناهم باشی

دیشب دیدارت چقدر نزدیک بود

دلم چقدر هواتو کرده

یعنی این میتونه یه علامت باشه؟

/ 1 نظر / 15 بازدید
سارا

...