زويرانه عارفي ژنده پوش<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يكي را نواح سگ آمد به گوش

به دل گفت كوي سگ اينجا چراست

درآمد كه درويش صالح كجاست

نشان سگ از پيش وز پس نديد

بجز عارف آنجا دگر كس نديد

خجل بازگرديدن آغاز كرد

كه شرم آمدش بحث اين راز كرد

شنيد از درون عارف آواز پاي

هلا گفت بر در چه پايي در آي

نپنداري اي ديده روشنم

كز اين در سگ آواز كرد، اين منم

چو سگ بردرش بانگ كردم بسي

كه مسكين تر از سگ نديدم كسي

چو ديدم كه بيچارگي مي خرد

نهادم ز سر كبر و راي و خرد

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید