بی مقدمه ميگم. چون هروقت فکر کردم و به اصطلاح اومدم سنگ تموم بذارم که نکنه جائيش خراب بشه و يکی خوشش نياد و اين حرفها موندم و هرچی هم که نوشته بودم پاک کردم و...

يه زمانی اينقدر با قلم و کاغذ مانوس بودم که وقتی حتی با تمام خستگی پشت دفتر خاطراتم مينوشتم و از اتفاقات روزانه ام مينوشتم اصلا نمی فهميدم قلم چطوری روی کاغذ می لغزيد ولی با همه اين احوال وقتی بعدا و حتی الان هم که سالها از اون نوشته ها ميگذره بهشون رجوع ميکنم لذت ميبرم. اما هيچ وقت نميتونم اين احساس رو با تایپ و کامپيوتر و ... پيدا کنم و آخرش هم اون چيزی ميشه که نميخوامش.

اما امروز ديگه تصميم گرفتم بنويسم و پاکش هم نکنم هر چه بادا باد.

ديشب بکلی اعصابم رو خرد کرد. هرچی بهش ميگم خانم من نميخوام اينقدر بخاطر من خودتو تو دردسر بياندازی نميشه. راستش خيلی دوستش دارم (اونم همينطور) ولی بعد اين چند سال که باهميم هنوز باهم تعارف ميکنيم و اين برای من که اصلا از تعارف خوشم نمياد خيلی سخته.

من گفتم که نميشه......مشکلی پيش آمد......ببخشيد

/ 2 نظر / 4 بازدید
دنیا

راست و صادق باش . هم با خودت هم با بقيه ... مرسی از اينکه پيشم اومدی . شاد باشی دوست عزيز .